[متن آهنگ «پدر» از یاس]
این برای من یه عادته وقتی که چیزی رو دارم
تا وقتی که وجود داره قدر اونو نمیدونم
همهی خونواده جمع بودیم کنار هم
اوضاع همچین درست نبود ولی واسهش نخوردیم غم
با همهی خوشبختی پشت یکی شده بود خم
کسی که توی مشکلات به ابروهاش نیاورد خم
تو دوران دبستان، دوران دبیرستان
دوران بچهبازی و شیطونی و هیجان
پیچوندن کلاسا، بیخیال از درد و بلا
جور ما رو اون میکشید، ماها به دور از مشکلات
چیزی نبود که من ازش بکنم فرار
چون اصلا تنها نبودم از قرار
بعدازظهرها میرفتیم دنبال عشق و حال
رفتم به پاتوقهای یک روزگار
توی بابا یه حسی بود، دائما تو فعالیت
تازه فهمیدم که اون حس احساس مسئولیت بود
تو روز پنجشنبهی یکی از روزهای بهاری
ماه اردیبهشت، یکِ ظهر گفت ساعتِ دیواری
بابام اون روز زود اومده بود از سر کار
همه دور هم بودیم سر سفرهی ناهار
شاید تو زندگی ما خیلی چیزها تو چشم نبود
ولی همین جمع بودن ما برام با ارزش بود
بابا پول تو جیبیمو بهم داد طبق یه سنت
کاری که هیچ کس واسهم نکرد مگر با منت
لباسمو پوشیدم، به سر و وضعم رسیدم
خودمو آماده واسه آخر هفتهی خوب دیدم
بعدش بابا بهم گفت: من هم دارم میرم بیرون
اگه دوس داشته باشی با هم میریم تا سر خیابون
قمزنان داشتیم میرفتیم به سوی حیاط
ولی یهو بابا جلو چشمم رو زمین افتاد
اولش فکر کردم داره باهام شوخی میکنه
ولی دیدم نفسش گرفته، حرفی نمیزنه
فقط یه لحظه گفت: یاسر من دیگه دارم میرم
مادرت و بچهها رو دیگه به تو میسپرم
گفتم بابا چی داری میگی تو، هیچ معلوم هست؟
ولی اون دیگه حرف نزد، چشاشو آروم بست
یه لحظه دستپاچه شدم، اینور اونور میدویدم
صدام دیگه در نیومد، فقط داشتم داد میزدم
تو رو به خدا زنگ بزنید به اورژانس
شاید به امید خدا باز هم باشه یه ذره شانس
هیچکی به دادم نرسید به غیر از یه همسایه
پدرم رو سوار ماشینش میکردیم دوتایی
رفتیم با هم بیمارستان با استرس فراوان
آخه چرا نمیرسیم، چقد دیر میگذره زمان
نگران، قدمزنان تو اتاق انتظار
عرق سرد رو پیشونیم، بی صبر و بیقرار
فقط منتظر بودم که بابا چشاشو وا کنه
بازم بگه: یاسر صابر، همهمونو صدا کنه
دکتر از اون اتاق شومش اومده بیرون
نگاهم به دهن اون، من مونده بودم حیرون
گفتم: دکتر حالش چطوره؟ منم پسرشون
انگشترشو داد و گفت باشه غم آخرتون
چطوری میتونم این خبر رو به مادرم بدم
خداوندا کمکم کن، نمیتونم، نمیتونم
حالا کمرم شکسته، پشتم داره میلرزه
عزیزترین کسم از دستم رفت تو یه لحظه
چشامو باز کردم، دیدم اومدم تو بهشت زهرا
جایی که همهی مردم یه روز باید برن اونجا
خداوندا صدام دیگه در نمیاد
چرا آخه هرچی بلاست روی سر من میاد
مخم جواب نمیده، نمیتونم گریه کنم
حالا منم یه دیوونهم، سست و بیپایه شدم
همه امیدم ناامید، همه چی رو سرم خراب
آرزوهای بزرگ من شده نقش بر آب
فکر میکردم اولین کسی که توی عروسیـم
از خوشحالی توی پوستش نمیگنجه، اون تویی
فکر میکردم یه روز نوههاتو بغل میکنی
روی دوشت میذاری، باهاشون بازی میکنی
ولی حالا که تو نیستی، دلمو به کی گرم کنم؟
سفرهی این دلمو بگو پیش کی پهن کنم؟
خداوندا تو زندگی جوونی رو یتیم نکن
عزیزشو ازش نگیر، تو غم من سهیم نکن
بابا بابا
بابا جونم رفتی سه سال از رفتنت میگذره
حالا فقط از تو مونده یه مشتی
بابا جونم رفتی سه سال از رفتنت میگذره
حالا فقط از تو مونده یه مشتی یاد و خاطره
عکست روبهروی منه، دارم باهات حرف میزنم
این موزیک ناقابل رو دارم واسه تو میزنم
حالا دیگه پشت من به مادر من گرمه
چون مسئولیت اون سنگین تر از یه مرده
صدای تو تو گوشمه که میگه مرد این خونه
از این به بعد دیگه تویی، این توی یادت بمونه